کاسپین ماکان نامزد ندا اقا سلطان

کاسپین ماکان نامزد ندا اقا سلطان

Thursday, 12 April 2012

یادداشت ریحانه طباطبایی برای اسماعیل صحابه در بند ۳۵۰ اوین؛ اسیر سیاهی شب نمی شویم

ریحانه طباطبایی روزنامه نگار، در یادداشتی که در وبلاگ خود منتشر کرده، خطاب به اسماعیل صحابه تبریزی، عضو جوان جبهه مشارکت ایران اسلامی که این روزها در بند ۳۵۰ اوین به سر می برد نوشته است: می بینی اسماعیل راست می گویند که همه چی عادی می شود حتی سخت ترین روزها، فقط زمان نیاز داری تا به هر غمی عادت کنی، گویا ما هم داریم به همه چی عادت می کنیم، نبودن شماها، به سیاه بودن روزهایمان، به نبودن نخست وزیر امام، به دربند بودن شیخ و ……اما نه برادر عادت نمی کنیم، تا زمانیکه می نویسم و تا زمانیکه از دلتگی هایمان می گوییم عادت نمی کنیم، تا زمانیکه این دلتگی ها آزارمان می دهد عادت نمی کنیم، اصلا همین نامه نوشتن ها نشان دهنده این هست که اسیر سیاهی شب نمی شویم که برای دیدن دوباره خورشید که برای رسیدن به صبح هنوز هستیم، که هنوز ایستاده ایم…

اسماعیل صحابه تبریزی از اعضای شاخه جوانان جبهه مشارکت ایران اسلامی مهر ماه سال ۸۸ در مراسم دعای کمیل در منزل همسر شهاب طباطبایی بازداشت و پس از دو ماه انفرادی آزاد شده بود.

اسماعیل صحابه، مرداد ماه ۸۹ در دادگاهی که به ریاست قاضی صلواتی برگزار شد، به جرم نقش داشتن در برگزاری کمیل سبز، به چهار سال و نیم حبس تعزیری محکوم شد.

گفتنی ست، در جلسه دادگاه صحابه، در اقدامی نادر، قاضی صلواتی در دادگاه حضور نداشته و بدون شنیدن دفاعیات اسماعیل صحابه اقدام به صدور حکم کرده است. حکم صحابه در دادگاه تجدید نظر به چهار سال حبس تعزیری تبدیل شده است.

متن کامل این یادداشت را با هم می خوانیم:

سلام اسماعیل جان!

مدتها است که می خواهم برایت بنویسم، خصوصا از آن زمانی که با مامان یک روز مانده به عید رفته بودیم تجریش و یک هو گفتم مامان امسال عید هم اسماعیل نیست و مامان یکهو بغض کرد و گفت این پسر چقدر دوست داشتنیه، چقدر مظلومه و ….دلم می خواست تمامی این ها را آن زمان بنویسم و از دومین عیدی بگویم که نیستی اما نشد تنبلی و خیلی ملاحظه کاری ها مانع شد اما امروز که روز قشنگیه؛ که روز عزیزی هست برایت به دور از همه ملاحظه کاری ها می نویسم.

اصلا چه می خواهم بنویسم؟ نمی دانم! از چه می خواهم بنویسم؟ بازهم نمی دانم! می گویند این نامه نگاری ها بی اثر شده است، که مانند قبل خوانده نمی شود که چی می نویسیم و از هم می گوییم و یکدیگر را تقدیس می کنیم و …..اما من دوست دارم که بنویسم، حس آرامش عجیبی دارد این نوشتن ها، یاد آن روزهای نخست می افتم، یاد آن ماه های نخست، سال ۸۸، یادته آن موقع ها را که همسران و دوستان و خانواده های زندانیان سیاسی نامه می نوشتند؟ نامه هایی که تمامی آن روزهای تلخ و سیاه را سبز می کرد، که رنگ می داد به روزهای خاکستری مان، که عشق می داد به روزهایی که خانه ها خالی میشد از گرمای وجود صاحبانشان، نمی دانم چه بر سر آن نامه ها آمده است؟ چرا کمتر می نویسیم؟ یعنی انقدر عادت کرده ایم به همه چی؟ زندان و مرگ و شلاق و این دوری ها انقدر عادی و روزمره شده که دیگر از دلتنگی هایمان نمی نویسیم؟

می بینی اسماعیل راست می گویند که همه چی عادی میشود حتی سخت ترین روزها، فقط زمان نیاز داری تا به هر غمی عادت کنی، گویا ما هم داریم به همه چی عادت می کنیم، نبودن شماها، به سیاه بودن روزهایمان، به نبودن نخست وزیر امام، به دربند بودن شیخ و ……اما نه برادر عادت نمی کنیم، تا زمانیکه می نویسم و تا زمانیکه از دلتگی هایمان می گوییم عادت نمی کنیم، تا زمانیکه این دلتگی ها آزارمان می دهد عادت نمی کنیم، اصلا همین نامه نوشتن ها نشان دهنده این هست که اسیر سیاهی شب نمی شویم که برای دیدن دوباره خورشید که برای رسیدن به صبح هنوز هستیم، که هنوز ایستاده ایم…

بگذار از دلتگی ها بگویم؛ از اینکه دلم برای خندیدن هایت تنگ شده، برای آن چشمانی که از شیطنت برق می زند و برای تمام شیطنت هات، برای شر به پا کردن هات، برای تمام شام هایی که بهت بدهکارم و هربار یادآوریشان می کردی و من از زیرشان در میرفتم و قول دادم بعد از اینکه برگشتی شام را بدهم، برای آخرین باری که نشد ببینمت، نگذاشتند که بیایم…اصلا جای تو آنجا نیست؟ تو آنجا چه می کنی؟ برای چه تو باید آنجا باشی و ما انقدر دلتگ؟ از همه ما دلتگ تر آن قلب مهربانی هست که این روزها از دوریت دلگیره و پر از بغض اما چقدر قشنگ تاب می آورد این روزهای سخت را و چه صبوری می کند این بانوی کوچک حتی در روز میلادش که میبایست تو در کنارش می بودی. سهم تو از بهترین روزهای زندگیت و از جوانیت شده زندان، زندانی که از یک پسر جوون یک مرد ساخته که به یک باره قد کشیده و سرو شده، اما زمان برای مرد شدن زیاد بود، تو باید جوونی می کردی و عاشقی. باید خانه ات را می ساختی و در کنار بانویت زندگی می کردی. اما مطمئنا همیشه این شکل نخواهد بود، یک روز خانه ات را خواهی ساخت آن روز که خانه مان دوباره خانه شده است. یک روز من و تو و ما دوباره شاد خواهیم شد، حتما یک روز که خیلی دیر نیست در آن ساختمان لعنتی بر بالای آن تپه ها باز خواهد شد و یک روز تمام قفل ها شکسته خواهد شد و یک روز دوباره روزهای ما رنگی میشه به هفت رنگ رنگین کمان…

نزدیک به سه سال شد برادر از آن شب کذایی که صبح نداشت و از فردایش زندگی ما ورق خود، انگار که دستی آمد و یکهو شب و روز را قاطی کرد و ما را که داشتیم زندگی می کردیم و اوج کار سیاسی مان شرکت در انتخابات بود و نهایتا حضور در جبهه مشارکت و روزنامه را پرت کرد توی خلاء؟ پرت کرد توی سیاهی، پرت کرد توی شب…اما می دانی اسماعیل جان ما اسیر این شب و سیاهی اش نشدیم، ما سبزی را در اعماق وجودمان کاشته بودیم و به نور باور داشتیم و برای همین نیز اسیر اهرمن نشدیم و به سیاهی نه گفتیم و برای همین نیز از آن روز شرکت در دعای کمیل و صدا کردن خدا شد اتهام و جرم و حکمش ۵ سال، از آن روز روزنامه نگاری جرم شد و شرکت در انتخابات اتهامی در رده امنیت ملی و به هرحال انگار کشور جدید و قوانین جدید و روزگار جدیدی خلق شد که هیچ تناسبی نداشت با آن چه ما شنیده بودیم و می خواستیم و می خواستند…

به هر حال اسماعیل راهی را انتخاب کردیم که متفاوت بود، زیستی متفاوت همان گونه که رفیقی گفت نمی توانستیم در مقابل آن همه اتفاق و فاجعه بی تفاوت باشیم و چشم ببندیم و زندگی راحتی را در پیش گیریم که این گونه بزرگ نشده بودیم برای همین نه از روی هوس ونه برای خوش گذرانی، که آگاهانه و شجاعانه این راه را انتخاب کردیم برای فردا، برای فردایی که در آن دوست داشتن جرم نباشد و سبز بودن گناه….

برادر برای فردا زندگی می کنیم، برای فردایی که مال ماست، مال تو و مهدیه، مال زینب دختر مهدی، مال مهسا و مسعود، بهاره و امین، مهدیه و وحید،عاطفه و حسن و مریم و عماد وضیاء و مجید و ……انقدر هست که باید تمام نامه را اسم بیاورم، برادر فردا مال ماست، برای فردا می جنگیم و مبارزه می کنیم تا شاید فردای این سرزمین کسی به جرم شرکت در انتخابات راهی زندان نشود…

برادر، فردا را دوست دارم فردا را برای خودمان می دانم برای دوستانمان، برای همه ی آنها که صبور ایستاده اند تا آن روز، فردا مال مادران وپدران سرزمین ما است، فردا برای برادران او خواهران ستوارم است ، فردا برای مادر سهراب است تا سیاه از تن به در آورد، فردا برای همه آنها و برای مایی هست که این سال ها را عاشقانه زندگی کردیم ….

خواهرت ریحانه

1 comment:

  1. در زندان های حکومت اخوندی این فعالین زندانی هستند که سعی می کنند اتحادشان را به رخ حکومت اخوندی بکشند

    ReplyDelete